بديع الزمان فروزانفر
769
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
گاهى در عالم خواب ، آدمى از كارى كه دلش مىخواهد از روى شرم و يا از روى ريا ، دست مىكشد و با خود نفاق مىورزد ، بهنگام بيدارى نيز ممكن است كسانى در تخيّل فرو روند و خوابآسا جهانى براى خود بسازند و اين خيالبافى موجب پارهاى از انفعالات جسمانى گردد ولى اين حالتى است نادر كه مشروط است بشرائط جسمى و روحى و هميشه و براى همه كس اتّفاق نمىافتد در صورتى كه خواب مصطلح بدين شرايط مقيّد نيست . پس خواب عالمى است كه خفته در آن ، موافق ميل خود زندگى مىكند و از رنج ناكاميها مىآسايد ، علاوه بر آن كه بدن و حواس خارجى به ميزان قابل توجّهى از كار و عمل ، آسايش دارند ، خواب براى مردم گرفتار و محروم ، بسيار مطلوبتر است زيرا تنها در آن عالم است كه خويش را آزاد و كامياب توانند ديد . پير چنگى بىنوا و محروم و از دوستان نوميد و از خانهء خويش نيز رانده بود ، خواب براى وى رامش انگيزتر و راحت بخشتر بود ، آرزو داشت كه در همان جهان بگذارندش و بحس بازش نگردانند تا دگر بار بزندگانى سراپا حرمان و نوميدى خود در خارج گرفتار نشود و بىمهرى و بىوفايى دوستان و خويشان را نيازمايد ولى فرمان الهى جز اين بود . پير چنگى در خواب فرو رفته بود كه خدا بر عمر خوابى گماشت ، سنگين ، غير معهود و نابهنگام ، عمر پى برد كه مقصودى در كار است ، سر بر بالين نهاد و بخواب فرو رفت ، در اينجا نيز ، خواب كليد حلّ مشكل شد ، نداى حق در رسيد و عمر گوش جان فرا داد . مولانا مناسبتى مىجويد و به وصف نداى ايزدى مىپردازد ، صوفيان بر اين عقيدهاند و اشعريان نيز ، كه نسبت حق تعالى بجميع موجودات برابر و يكسان است و اين نسبت و پيوند ، عَرْضى است نه طولى بر خلاف حكما كه بموجب اصل امكان اشرف و ربط حادث بقديم ، عقول و نفوس و سپس اجرام ابداعى